داستان های تلخ مهاجرت – اینجا کانادا ست – ما یک خانواده ایرانی بودیم1

داستان های  مهاجرت – اینجا کانادا ست – ما یک خانواده ایرانی بودیم 1

1- Immigrants story _ Here is Canada – We were an Iranian family 

ایرکانیوز- irca News- پنج شنبه 14 سپتامبر 2017 – 23 شهریور 96

 

سعید سلطانپور – تورنتو – بعداز چندین ماه ” س ” تلفن کرد و گفت که می خواهد به کانادا بیاید .  تعجب کردم . زن گرفته بود دیگه تلفن نمی زد . گفتم چه خوب با همسر تازه ات می ایی ؟ گفت : آره   ولی ” پ ” از من به پلیس شکایت کرده که من اونو با تلفن تهدید کرده ام و پسر هایم را زده ام .

گفتم دادگاه قبلی به کجا رسید ؟ مگه تمام نشد . گفت نه – من بعداز چند ماه برای دیدن مادرم توسط وکیل پاسپورتم را گرفتم و به ایران برگشتم . زن هم گرفتم دیگر برنگشتم .

گفتم پسر خوب ، مگه بچه ای ، دفعه قبل هی پشت سر هم سرکار زنگ می زدی ،فلانی می گه زنم اینو گفته – اون یکی دیده گفته لاغر شده – بهش گفتم من به شما نگفتم وقتی همسرت پلیس خبر می کند و تو را دستگیر می کنند اگر هم بعداز 28 سال زندگی مشترک به وی علاقه هم داری ، در کانادا با ید این پنبه را از گوشت بیرون  کنی

گفتم ، نگفتم بهت که بمان تا پرونده ات تمام شود . از انجا که تهدید در خارج از کانادا انجام شده است و مدرکی هم نیست ، قاضی بعداز چند ماه با یک حکم تعلیقی ، پرونده را می بندد .

گفت مادرم مریض بود . گفتم شما که سیاسی بودی – ایرانی هم که هستی چرا به خودت احترام نمی گذاری – چرا بعداز 25 سال زندگی در کانادا هنوز واقعیت های سیستم و نظام اینجا را نمی خواهید درک کنید

گفتم ببین من به شما توصیه های حقوقی مجانی کردم ولی گوش نکردی.   دفعه قبل ایران بودی زنگ زدی داستان را تعریف کردی – من با وکیل مشاوره کرد م بهت گفتم یک وکیل بگیر، برگرد.   سرت را پایین انداختی امدی در  در فرودگاه  اتاوا دستگیر شدی . چند روز زندان بودی  .  مجبور شدی 8 هزار دلار پول وکیل بدی که از زندان درت بیاورد و پرونده را سامان بدهد و در بیاورد که همسرت بوده که به تو در ایران تلفن کرد ه است . نه اینکه تو به وی تلفن کرده باشی ؟  گفتند تا 500 متری محل کار و خانه مشترکتان حق نزدیک شدن را نداری . حق تماس با دوستانش را نداری و حق  تماس دوستانت با وی ندارند .

حالا سر دادگاه نیامدی یعنی به حکم قاضی بی اعتنایی کردی ، این بار حتما دستگیرت می کنند و تا دادگاه هم بعید است با ازادی تو قاضی موافقت کند . اخر تو چرا با ابروی ایرانیها بازی می کنی ؟  گفت به قاضی می گویم که دروغ می گوید .  تو که می دانی دروغ می گوید . گفتم من که قاضی نیستم .

گفتم من در تعجبم تو ادم سیاسی  چی تو مغزت هست ، ایرانی ، مسلمان ، مرد ، پاسپورت را ازاد کرده رفته ایران نیامده است ، به  دادستان سلاح لازم برای درخواست زندان شدنت از قاضی را داده ای.  من جای قاضی هم بودم حداکثر زندان را به تو می دادم .

 

گفتم ببین به من زنگ نزن . وقت خودت را نگیر  –  کمی شعور هم چیز خوبی هست . زن در کانادا وقتی پلیس خبر می کند ، یعنی حساب همه جا را کرده است . بعد هم دوستانش و مشاوران خانواده که عموما سیاسی های قدیمی ایرانی با نگرش های مسله دار که باید روی مرد ایرانی را کم کرد ، پرونده را سنگین تر می کنند .

همسر دو جا کار می کند . شوهر هم در این سالهاهمیشه کار کرده است .

” پ ” خانه را به اسم خودش کرده است . ” س ” در قمارخانه مبالغ زیادی باخته بود اعلام ورشکستگی می کند .  برای اینکه خانه از دستشان در نیاید . خانه را به اسم همسر میکند و ادرس خودش را جدا می کند تا از نظر قانونی دست روی خانه برای دریافت پول بانکها نگذارند .    بچه ها بزرگ شده اند . دختر عروسی کرده است و حاضر نیست پدرش را ببیند . یک پسر طرفدار پدر و دیگری از وی متنفر است مرد به گفته پسرش انها را می زد ه است . یکی از پسرها که الان بالای 18 سال سن دارد می گوید کار پدر برای تربیت ما بوده است . دیگری اما به پدر برای کتک ها ناسزا می گوید . وی ماری جوانا هم مصرف می کند .

گفتم داستان تکراری – مرد جدا می شود به ایران بر می گردد ازدواج می کند . زن جوان ، بعد از مدتی خواهان امدن به کانادا می شود .  انها به کانادا می ایند ، چرا از تجارب خودمان و دیگران درس نمی اموژیم . از مبارزه و زندان برای عدالت خواهی مردم ایران تا زندان در کانادا بخاطر تهدید زن ( راست و یا دروغ ) – سقوط اخلاقی فرد و با توجه به موارد مشابه ، یکی از بحران ها د رجامعه ایرانی کانادا –

الان بعد از سالهای دراز مهاجرت ایرانی ها در کانادا ، داستانهای واقعی باید بازگو شوند تا بدانیم ایا مهاجرت ما موفق امیز بود؟

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *